شجاع
318
أنيس الناس ( فارسى )
نبايد بود تا درگيرد ، و طبيعت معروض عليه متغيّر نگردد . مثنوى سخن كان از سر انديشه نايد * نوشتن را و گفتن را نشايد چو آب از اعتدال افزون نهد گام * ز سيرابى به فرق آيد سرانجام چو خون در تن ز غايت بيش باشد * سزاى گوشمال نيش باشد سخن كم گوى تا در كار گيرد * كه در بسيار بد بسيار گيرد سخن چون در شد و گوينده غوّاص * به سختى در كف آيد گوهر خاص ز گوهر سفتن استادان هراسند * كه قيمتمندى گوهر شناسند اگر هشيار اگر مخمور باشى * چنان زى كز تذلّل دور باشى ادب ديگر آنكه تا نيازمند و محتاج نباشى از كس هيچ مخواه ، و اگرچه يقين دانى كه مسؤول عنه كريم است و بىوقوع ملامت آن ملتمس مبذول مىدارد . و از براى چيز دنيا ممنون منّت كس مشو و از جهت بىتجمّلى و عدم قناعت